صدایت میکنم آقا...
همین جایم...خودم...تنها...
از این پایین به آن بالا...صدایم می رسد آقا...؟!
نگاهم در زمین گیر است...خودم هم خوب میدانم...
بســـــــی دیر است...
بســــــی دیر است برای پر زدن اما؛
امیدم را نگیر آقا...
از این سقف گناهانم دعا بالا نمی آید...
دعا آنجا نمی آید...
دعایم را ببر بالا...شفاعت کن مرا آقـــــــــــا...
شما را میدهم سوگند...
به حق مادرت زهرا...نگاهت را نگیر آقا...
نگاهت را نگیر آقا...
نگیر آقا....
...

این روز ها عده ای سرمست اند از جایزه ای که حکم خروس قندی را برایمان دارد...!
جایزه ای برای فیلمی ایرانی...!فیلم پرافتخار! جدایی نادر از سیمین!
عجب افتخار بی نظیری!!!خودمانیم افتخار ما ایرانیها چه چیزهایی شده است...!
قبل از دیدن این فیلم پرافتخار! جایزه هایی که کرور کرور نثار یک فیلم "ایرانی" و یک کارگردان "ایرانی" میکردند جای بسی تعجب داشت!
جایزه هایی که توسط ستاره های بزرگ! هالیوودی و خواننده های باز هم خیلی بزرگ! "آمریکایی" تقدیم این افتخار گرانمایه کشور میشد...!
"هالیوود"!...جالب تر شد!هالیوودی که 70درصد آن صهیونیست هستند چطور شده است به یک فیلم ایرانی جایزه میدهد؟!
تا جایی که تاکید میکنم این فیلم ایرانی تا اسکار! هم پیش می رود...!دلیل تاکیدم بر ایرانی بودن فیلم واضح است...
آمریکایی که چشم دیدن پیشرفت ایران و ایرانی را در هیچ عرصه ای ندارد و هر زمان که در عرصه ای به جایی می رسیم از سیاست تخریب استفاده می کند حالا همین آمریکا،همین هالیوودی که مستقیما زیر نظر دولت آمریکا اداره می شود؛
بیاید واقعا به خاطر جنبه های "هنری" فیلمی ایرانی به ما جایزه بدهد و تشویقمان کند و ذوقمان را بکند؟!!!!
و کارگردان فیلم را آنقدر ذوق زده شود که هویتش را از یاد ببرد و دست ستاره زن هالیوودی را بفشارد!!
بعد از دیدن فیلم وقوع کاسه ای برایم مسجل شد!هیچ ویژگی خاص و برازنده ای در فیلم مشاهده نشد!
رفته رفته با گذشت فیلم بیشتر دلیل جایزه گرفتنش روشن می شد...
روشن است برای مقبول واقع شدن در برابر دشمن باید خیلی چیز ها را زیر پا گذاشت...
البته علت جایزه گرفتن فیلم را در همان سکانس اول می توان جستجو کرد.
جایی که نادر و سیمین روی صندلی دادگاه نشسته اند و سیمین تقاضای طلاق می کند.وقتی قاضی دلیل طلاق را میپرسد سیمین پاسخ می دهد چون شوهرش حاضر به همراهی او در مهاجرت به خارج از کشور نیست.
قاضی باز می پرسد دلیل مهاجرتش از ایران چیست و سیمین آن جمله ی جایزه بر! را میگوید که نمیخواهم فرزندم در این شرایط بزرگ شود!
قاضی میپرسد کدام شرایط و سیمین میگوید "همین شرایط..."!
و همه ی بدبختی ها از همین طلاق گرفتن شروع میشود...نکته ی جالب توجه دیگر فیلم چادری بودن نقش خدمتکار است!
البته این نقد به همه فیلم هاست،چرا همیشه باید نقش های فقیر و بدبخت و بی نوا را با چادر و افراد پولدار و با کلاس و تحصیل کرده را با موهایی رنگ کرده و بد حجاب نشان دهیم؟؟؟؟
بگذریم،هر چه هم سعی کردیم یک ویژگی هنری پیدا کنیم نشد که نشد!نه فیلمبرداری خاصی!،نه آهنگ سازی خاصی...نه جلوه های ویژه ای...
هر چه هم با فیلم های خارجی مقایسه کردیم باز هم بیشتر به بن بست خوردیم!
از حق نگذریم فیلم های آنها کجا و...
از موسیقی و نحوه فیلمبرداری گرفته تا جلوه های ویژه و بازی فوق العاده شان همه و همه عالیست!حتی قرار گرفتن همچین فیلمی در کنارشان شگفت آفرین بود!!!
به ناچار به وجود کاسه که نه؛به وجود لگن بزرگی زیر نیم کاسه بیش از پیش یقین آوردیم!!
این فیلم جایزه را گرفت چون به مذاق غربی ها خوش آمد...چون آنها منتظر این تصویر مشوش و مغشوش از ایران بودند...
چون آنها حامی حرفهای پشت پرده این فیلم و کارگردانش هستند...
چون امثال این فیلم ها به آنها امیدواری کاذب می دهد برای تسخیر فرهنگ ایرانی اسلامی مردم ما...
چون...
...
و حالا عده ای میروند و می آیند و ذوق خروس قندیشان را میکنند و بر ما هم خرده میگیرند که چرا شما ذوق بی هویتی ما را نمیکنید؟!
چرا برای انجام کار حرامش(فشردن دست نامحرم)برایش هورا نمیکشید؟!!!
چرا وقتی از جنبش سبز به بزرگی! یاد میکند و میگوید جنبش سبز! آنقدر بزرگ است که در فیلم های سطحی مثل فیلم من قابل نمایش نیست به فیلمش نقد سیاسی می زنید؟!
هموطن من؛به هوش باش...اینها همه بازیست...اینها از پیش تعیین شده است...
پشت پرده ی همه این جایزه ها و سوت و کف ها ریشخند عقاید ماست...
عقاید یک ایرانی مسلمان...
راستی؛افتخار واقعا این است؟؟؟؟؟؟؟!!
به اول راه نگاه میکنم...به قدمهای اول،حسو حالمو یادم میارم...زنجیرای گردنمو...
بغضای خفه شده تو گلومو...خستگیمو...
نفس تنگیمو...دلتنگیمو...
ده قدم میام جلوتر...بازم خسته ام ولی نه مثل اول...زنجیرا یکم باز شده ولی نه کامل،
نفس گرفتم زیاد...ولی بازم دلتنگم...
بازم بغض تو گلومه...
بقیه راهو میرم...قدم به قدم خستگیم کم میشه...نفس میگیرم...نفس میکشم...
قدم به قدم حالم رو به بهبودی میره...
زنجیرای گردنم باز میشه...
ولی بازم دلتنگم...
بازم بغض اذیتم میکنه...
چهل قدمی اول راه که میرسم،با اولا قابل مقایسه نیستم...حسو حالم عوض شده...
تقریبا زنجیری به گردنم نیست...
نفس تازه و پاک ریه هامو پر کرده...دیگه خسته نیستم...
اما؛دلتنگی خیلی اذیتم میکنه...بغض هنوز تو گلومه...
از وسطای راهه که نگران تموم شدنشم...
نگران یکسال تشنه بودنش...
...
حالا آخر راهه...آخر یک راه شصت قدمی...حالا دیگه به اندازه یکسال از محرم و صفرت نفس گرفتم ارباب....
به اندازه یکسال از روضه هات جون گرفتم اربــــــــــــــــــــــــــــــــــــاب...
ولی دلتنگیم نسبت به اول راه شصت برابر شده...
و...بغض...هنوز...
...
حالا مبهوت این همه عشقم...حیران این سیاهیایی که داره جمع میشه...
دارم فکر میکنم چقدر سخته از فردا در به در شدن واسه روضه ارباب...
در به در شدن واسه یه روضه حضرت ابوالفضل...
در به در شدن واسه...
...
سخته ولی...شصت روز نفس گیری با روضه هاش تموم شد...
...سخته ولی...باید بگم:
خداحافظ آی سیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاهیا...آخ...
یا حسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن...
........
...

سرم مشتاق دستانت،
و موهایم به دنبال نوازش های آرامت...
و این چشمان غم دیده؛همه جا را برای دیدن تو جستجو کرده...
گوش هایم،آه؛گوش هایم عجیب درد میکند اما؛خودش را خوبــــــــــــ خوبـــــــــــــــــــــــــــ تیز کرده...
به دنبال صدایی از تو میگرده...
پاهایم؛خودش قول داده،اگر باز آمدی بابا
دگر حرفی زخم هایش نزند...
و در پیشواز آغوش گرمت تا در دروازه شام بدود...
خودش قول داده است بابا...
به همه گفتم که می آیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...
نمیدانم چرا هر وقت میگویم که می آیی...
نشانم میدهد آن دختر شامی...و میخندد...
وعمه میرود یک گوشه ای آرام میگرید...
تحمل میکنم بابا...خوب میدانم که می آیی...
و دیگر دختر شامی نمی خندد...
و عمه گوشه ای آرام نمیگرید...
تحمل میکنم بابا تا بیایی...
تا نوازشم کنی...
تا اشکهایم را کم کنی...
تا دوباره گوشواره به گوشم کنی...
و پاهایم-که قول داده بود دیگر درد نگیرد-
در پیشواز آغوش گرمت تا در دروازه شام بدود...
حالا حسین(ع) تنها و غریب و بیکس مانده است...
حالا دیگر حسین(ع) است و حسین(ع)...
حالا غریو "هل من ناصر ینصرنی" اش بی جواب مانده....
حالا هفت آسمان و زمین بر خود میلرزند...
عجیب همه جا بوی خون میدهد...

محرم نوشت:
*عاشورای امسال مجنونم کرد...
*خیلی هوای کربلاتو کردم ارباب...دوراهی بین الحرمین....
*این دهه هم رفت...به سرعت،اما دعا کن همیشه حال و هوات تو دلامون باشه...
به امید ظهور...یا حسین.